تبلیغات
لـبـیـک یـا امـام سـید عـلـی خامـنـه ای - لبیک یا سید علی خامنه ای

لبیک یا سید علی خامنه ای

پنجشنبه 13 بهمن 1390  09:57 ب.ظ

تقدیم به خطیب نماز جمعه فردای ام القرای جهان اسلام؛ امام خامنه ای 

نخبه هسته ای بود و کارش طوری بود که برای سرکشی از آخرین پیشرفت ها و بازبینی جدیدترین موفقیت ها، زیاد ماموریت می رفت. محل کارش اما در آن ماموریت ویژه، چند ساعتی با تهران فاصله داشت. ۲ هفته یک بار، ۳ هفته یک بار، بعضا ماهی یک بار، می آمد و به خانه و خانواده اش سرکی می زد و می رفت. القصه! روزها از پس هم می گذشت تا اینکه در مبارک سحری، بعد از وضو گرفتن با آب سرد که خواب را از چشمان خسته و به خون بسته اش جدا کند، جانماز را پهن کرد و ایستاد به نماز صبح روز جمعه. همین که با کمک بند انگشتان ۲ دست ۳۴ بار الله اکبر و ۳۳ بار الحمدلله و ۳۳ بار سبحان الله گفت، رفت که بخوابد. خیلی خسته بود. شب قبلش تا آخرای وقت، توی اتاق کارش نشسته بود به حسابرسی اوراق و بررسی پرونده ها که لاکردار یکی دو تا هم نبودند. از آن لحظه ای که خوابش گرفت تا آن دم که برای نماز صبح آدینه بلند شد، کلا شده بود ۴ ساعت، یک ربع کم! این را همکارانش شاهد بودند. همکارانی که حالا بعد از نماز صبح، خیلی زود خواب شان برده بود، و وقتی از خواب بلند شدند، مصطفی را ندیدند. تخت مصطفی بود، پتوی تا شده هم بود، متکای مرتب شده هم بود، اما مصطفی نبود. یعنی کجا می توانست رفته باشد؟! به موبایلش زنگ زدند. گوشی را جواب داد و گفت که در راه تهران است. گفت که بعد از ظهر، همین که کارش را انجام دهد، خیلی زود برمی گردد… و بعد از ظهر، همین که کارش را انجام داد، خیلی زود برگشت. توی راه، همه اش داشت به همسرش و علیرضا فکر می کرد که در تقاطع ۱۶ آذر و بلوار کشاورز، بعد از نماز، با هم قرار گذاشته بودند که بعد از ۱۰ روز، دقایقی همدیگر را ببینند، و دیدند! داشت به این فکر می کرد که توی این ۱۰ روز، که فقط توی همین ۱۰ روز، چقدر بزرگ شده علیرضا. داشت به سؤال همسرش فکر می کرد؛ مصطفی! برای چی آمدی این همه راه؟!… و داشت به جواب خودش فکر می کرد؛ حیفم آمد نماز جمعه ای را که «آقا» می خواند، نباشم. اصلا خدا را چه دیدی؟! شاید دیگر فرصت چنین سعادتی نصیبم نشد! یعنی می دانی! راستش، صبح، بعد از نماز صبح، دیدم توان ماندن ندارم! دلم پیش «آقا» بود. پیش نماز جمعه. پیش صفوف یک رنگ. پیش دعای وحدت. پیش خطبه ها. پیش قرائت سوره جمعه با ترتیل بی بدیل «آقا». پیش شعارهای قبل از خطبه. پیش شور و شعور و شعار ملت، در اولین لحظه ای که خامنه ای را در تریبون نماز جمعه می بینند و انگار خمینی را می بینند. اصلا از تو چه پنهان، دلم نگذاشت بمانم. باید می آمدم. نمی شد بمانم. گفتم که؛ شاید دیگر فرصت چنین سعادتی نصیبم نشد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

مصطفای شهید! ای مرگ آگاه! ای ستاره فدایی ماه! ای شهید شریف! ای به خون غلتیده! که خواب ناز را بر چشمان نازنینت حرام کردی و این همه راه، چند ساعت را کوبیدی و آمدی تا در میعادگاه عاشقان روح الله، آنهم نماز جمعه امام خامنه ای، غائب نباشی. ای شهید! چه خوب خبر داشتی از فردای قشنگ خودت. و چه اصراری داشتی بروی زیر سقف، جلوی جلو، آنقدر که «آقا» بشنود شعار توی دانشمند هسته ای، اما گمنام را که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، حتی اگر محل ماموریت نخبه هسته ای ما، بیشتر از ۴۰۰ کیلومتر با تهران فاصله داشته باشد. عیبی ندارد؛ پر می کند عشق، هر فاصله ای را. مصطفای شهید! تویی که ما می شناسیم، فردا باز هم «آقا» را تنها نمی گذاری و این بار، همراه خیل دیگری از شهدا، با عشق به خامنه ای، که مثل عشق به خمینی، مثل عشق به یوسف زهرا، عشق به همه خوبی هاست، پر می کنی فاصله آن سوی هستی را با دانشگاه تهران. برای ستاره، تا ماه، تا جانشین روح الله، راهی نیست، حتی از آن سوی هستی، که دقیق نمی دانیم کجاست، اما لابد باید جای قشنگی باشد. خیلی قشنگ! مصطفای شهید! فردا اولین تجربه نماز جمعه توست به امامت «آقا» اما از اوج آسمان. شاید کنار ابرها. شاید… چه می دانیم آخر! فقط می دانیم شهدا قشنگ نماز می خوانند، به خصوص اگر، نماز، نماز جمعه باشد و خطیب جمعه، «امام چفیه به دوش». به به! چه شود فردا! کاش بیشتر ببارد برف و کاش هوا سرد سرد سرد باشد، آنقدر سرد، که دشمن، فقط از گرمای حضور ما آب شود.

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

مصطفای شهید! فردا هم تو هستی و هم دیگر شهدای هسته ای، هم علم الهدی و هم همت و هم باکری و هم باقری و هم حاج بخشی و هم «فاذا قضیت الصلاه فانتشروا فی الارض وابتغوا من فضل الله…» قشنگ حضرت ماه. فردا قطرات خون سرخ تو را به آسمان می پاشیم و جواب پیام اوباما را با «مرگ بر آمریکا» کف دستش می گذاریم. مصطفای شهید! به خامنه ای بگو؛ فردا شعارهای قبل از خطبه ملت، کمی طولانی تر از همیشه است، چرا که بنا داریم قبل از خطبه «آقا» پیام دشمن را جواب دشمن شکن بدهیم، چرا که بغض مان، کمی طولانی تر از همیشه است. مصطفای شهید! فردا زیر سقف، محل قرار ماست با تو، اما محل قرار تو و علیرضا که توی این چند روز، فقط توی همین چند روز، مردی شده برای خودش، شاید باز هم تقاطع ۱۶ آذر و بلوار کشاورز باشد!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

راستی مصطفای شهید! زیباتر از حسینی رفتن تو، زینبی ماندن خانواده توست. زینبی ماندن همه خانواده های شهداست. ما درود می فرستیم به مادرت، به پدرت، به همسرت، به علیرضای کوچک، به خانواده بزرگ شهدای هسته ای، به آرمیتای مهربان، که بادام زمینی هایش را فقط و فقط با بابایش خامنه ای، تقسیم می کند. گفت: «بابای ماست خامنه ای».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

آری مصطفی! «ما رایت الا جمیلا».


نوشته شده توسط: محمدرضا | آخرین ویرایش:- | نظرات ()