تبلیغات
لـبـیـک یـا امـام سـید عـلـی خامـنـه ای - تو «عباس» هستی؟

تو «عباس» هستی؟

دوشنبه 27 آذر 1391  10:14 ب.ظ

طنز/ پست جدید مهندس نیکزاد دیشب دوستی برایم پیامک زد؛ در پی شدید شدن بیماری هوگو چاوز و انتقال وی به بیمارستانی در کوبا، مهندس نیکزاد با حفظ سمت به عنوان سرپرست ریاست جمهوری ونزوئلا منصوب شد!!

سیاست/ ما و اخبار تکراری دارم به این فکر می کنم؛ از الان تا روز انتخابات ریاست جمهوری چقدر مانده؟! راستش خسته شده ام از این همه آدم تکراری، نامزد تکراری، ناز کردن تکراری، می آیم و نمی آیم تکراری، «هنوز بزرگان بر دوشم تکلیف نکرده اند» تکراری، حرف تکراری. باور کنید اگر ماشین زمان داشتم، سوارش می شدم و این چند ماه را می رفتم جلو!! جان من، آخر این هم شد خبر که فلان سایت برایم پیامک کرده؛ «عارف: فقط اگر خاتمی بیاید، کنار می کشم/ یکی دیگه: خاتمی یا خودش می آید، یا یکی را معرفی می کند». یعنی تا کی باید هر ۴ سال یک بار شاهد همچین اخباری باشیم؟! تکراری ترین خبرهای روی مخ! من معذرت می خواهم، اما گمانم بعضی ها از همان شکم مادر، نامزد انتخابات ریاست جمهوری به دنیا آمده اند!

فرهنگ/ وقتی «عباس» هم سهم ما را با نیش سینما می دهد من از سینما بدم می آید… اگر روزگار بنا به چرخش خود، از انسان خوب، آدم بد می سازد، اما این تنها سینماست که می تواند بی هیچ توضیح واضحی، از «عباس آژانس شیشه ای»، آن بسیجی پاک، بی آلایش، خاکی و مظلوم، «عموووووی من مادر هستم» بسازد. من از سینما بدم می آید… این چه هنری است که آدم هایش بی نیاز به حفظ احترام مخاطب، هم می توانند «یزید» باشند و هم «حسین»؟! من از سینما بدم می آید… کاش عباس همیشه در همان طیاره رنج به گنج شهادت می رسید؛ نه اینکه در بستر عیش و نوش به قتل برسد. من از سینما بدم می آید… کاش قانونی داشت سینما که بازیگر نقش عباس، هرگز نتواند نعش رقاص را بازی کند. می ترسم عباس من به سعد بن ابی وقاص هم برسد! من از سینما بدم می آید… و تازه فهمیده ام چرا در «آژانس شیشه ای»، از همان اول بار که دیدم تا آخرین بارش یعنی همین امروز، همیشه «حاج کاظم» را بیشتر از «عباس» دوست می داشتم. خودش را بازی می کرد پرویز پرستویی، نه نقشش را. لای کتاب «بابانظر»، سی دی اشک های پرویز پرستویی را دیده ام. در مستند سیما واقعا حاج کاظم را دیده ام. یک بار هم در «قطعه ۲۶» دیدمش که نشسته بود سر مزار برادر شهیدش. داشت گریه می کرد. من از سینما بدم می آید… شعور من به شعور بی شعور قوانین سینما نمی رسد. در سینما رنگ خون، همیشه «سرخ» نیست. گاهی مبتذل تر از «قرمز» می شود. من از سینما بدم می آید… و دعا می کنم بازیگر نقش «مختار»، هرگز «چمران» را بازی نکند. کاش بالا بگیرد اختلاف. قوی باش ابراهیم حاتمی کیا! محکم بایست. نترس! باور کن چمران از مختار بزرگ تر است. هر چند مختار عاقبت به خیر شد و مایه سرور قلب شیعه، اما چمران، خمینی را در کربلایش تنها نگذاشت. به وقتش شهید شد. تاخیر نکرد در دهلاویه. مخاطرات مختار، خراب می کند خاطرات چمران را. من از سینما بدم می آید… چون سینما اجازه نمی دهد به جای صورت چمران، «نور» بگذارند. و مگر چهره چمران را که یک بار خدا گریمش کرد برای همیشه… و نامش را «مصطفی» گذاشت، می توان مجددا گریم کرد؟! من از سینما بدم می آید… می خندد به حرف های من سینما، قاه قاه!

*** *** *** 

کاش عباس برمی گشت سر همان زمین، بی تراکتور! حالا بدمشهدی چه راحت مشروب می خورد. گفتم که؛ من از سینما بدم می آید…


حسین قدیانی


نوشته شده توسط: محمدرضا | آخرین ویرایش:- | نظرات ()